خواب

http://www.freeuploadimages.org/images/h7de8udr0n2oigvrwvq.jpg

شاید یک روز از در که بیایم، لباس‌هایم روی مبل پهن شود و بی‌مقدمه از راه سرد پنجره‌ی رو به زمستان برفی گم شوم؛

شاید این؛

شاید آن؛

راهروی همین بقل شلوغ است؛

دست‌های ما در حنا مانده و روزگار رنگِ دست‌های ما را گرفته‌است؛

گاهی وقت‌ها نترس که می‌شوم،

دلم برای مادربزرگ بچه گربه‌های امسال حیاطمان می‌سوزد؛

می‌چرخم و راهروی بعدی را انتخاب می‌کنم که روی دیوارهایش را بچه‌ها نقاشی کرده‌اند؛

زود می‌چاپم تو و در را پشت سرم می‌بندم؛

با اینکه بعدازظهر که رسیدم کلی خوابیدم ولی هنوز خوابم می‌آید؛

راهروی خط خطی هوس انگیز را تا ته می‌جورم و گوشه‌ای بی‌دلیل خوابم می‌برد،

با اینکه عصر کلی خوابیده بودم؛

رایحه از درون می‌شکافد و اَداهای باران را در می‌آورد؛

دلم باز می‌گیرد و به دنبال تو می‌گردم؛

سر راه راهرو که می‌آیم گوشی را بردارم، چشم‌هایم سیاهی می‌رود و دست به کمر می‌لنگم و سر راه را می‌چرخانم تا به رخت‌خواب برسم و خوابم ببرد؛

با اینکه عصری کلی خوابیده بودم؛

شنبه. 15.مهر.1385. نیمه‌شب. 1:57. اصفهان. جماله. هستی

 

/ 0 نظر / 6 بازدید