خسته ام

در ببر و بیار پاییز؛

بدون اینکه کسی بویی ببرد؛

ریز ریز ریز سینه‌ام می‌سوزد؛

بی واژه‌ای با صدای بلند،

به اندازه‌ای که اصالت فریاد خبردار شود؛

یا واژه‌ای آنقدر آهسته،

به اندازه‌ای که کلاهم را باد در سرزمین ناله بیندازد؛

هر چه واژه بود، سربسته روی بغضِ لال قورت دادم و،

سُر و مُر و گُنده، جلوی چشم‌ها قد راست کرده‌ام؛

شاید اگر باران می‌گرفت؛

به دلپذیریِ تصمیم کبری، همه چیز بوی نا می‌داد؛

شاید اگر باران می‌گرفت؛

من هم فردا، خشکه‌های اندیشه‌ام را تر و تازه کنارِ کتاب چروکیده‌ی کبری پیدا می‌کردم؛

شاید اگر باران می‌گرفت؛

من هم حالا دیگر راحت گریه‌ام می‌گرفت؛

نه، گریه نمی‌کنم؛

می‌ترسم دلم به حال خودم بسوزد و محتاج شوم؛

نه، گریه نمی‌کنم؛

نه،

فاجعه‌ی درد من دلتنگِ گریه نیست؛

می‌ترسم گریه پای هجومم را سِر کند؛

می‌خواهم یاغی باشم و در سودای درد پایکوبی کنم.

دوشنبه. 1.آبان.1385. نیمه شب. 1:18. قم. خونه. نیستی

 

/ 0 نظر / 9 بازدید